داستان به قلم خبرنگار :
مردي با گلوي بريده
در اين هفته مي خواهم به شرح يكي از خاطرات فراموش نشدني و تا حدي غير قابل باوري بپردازم كه در اوايل فعاليت خود به عنوان « خبرنگار حوادث» در روزنامه خراسان با آن واقعه اسفبار، مواجه شدم. 
اين ماجرا يكي از كم سابقه ترين و شايد هم بي سابقه ترين سوژه هاي خبري حوادث و سوانح در طول اين سال ها بوده است كه طي آن يك فرد خاطي با اقدامي بس ناجوانمردانه كمر به قتل نزديك ترين و صميمي ترين رفيق ديرينه خود مي بندد و براي رسيدن به اهداف شيطاني خويش و تصاحب همسر خيانت پيشه همين دوست قديمي، با قساوت و سنگدلي تمام، به خيال خام خود او را در حالت خواب به قتل مي رساند و از صحنه جنايت متواري مي شود، غافل از اين كه سرنوشت ديگري براي اين جوان بي گناه ورق خورده است و... 
بخشي از گزارش اوليه چاپ شده
خراسان، خبرنگار حوادث- مرد جواني كه سه روز قبل به اتفاق همسر و فرزند خردسال و يكي از دوستان قديمي و صميمي خود به مشهد مقدس سفر كرده و قرار بود با اجراي يك نقشه شوم و خائنانه از قبل طراحي شده در اين شهر به قتل برسد، به طرز بي سابقه و معجزه آسايي از مرگ حتمي نجات پيدا كرد.به گزارش خراسان جاني سنگدل و بي رحم كه به همين منظور وي را به مشهد آورده بود، دو شب قبل او و همسر و فرزندش را به بهانه هواخوري و صرف شام از شهر خارج كرد و هنگامي كه وي از فرط خستگي روزانه پس از صرف شام به خواب رفته بود، با استفاده از يك كارد تيز قصابي و به قصد كشتن مرد جوان گلوي اورا گوش تا گوش بريده و سپس به تصور اين كه كار تمام شده و دوستش را به قتل رسانيده است، جسد غرق به خون او را در بيابان رها كرد و از صحنه متواري شد.
اين سطور بخشي از گزارشي بود كه در همان زمان در ستون حوادث روزنامه چاپ شده بود.
چگونگي ماجراو نجات معجزه آساي جوان كردستاني از زبان خودش
اوايل شروع به كار رسمي ام در روزنامه بود؛ در آن زمان يكي ازمراكز مهم خبري حوادث بيمارستان سوانح معروف به بيمارستان « دويست تختخوابي مشهد» بود كه مصدومان تصادفات ناشي از رانندگي، مجروحان سوختگي، مسمومان و حادثه ديدگان ديگر به اين مركز درماني مهم، كه البته با اين همه مسئوليت، امكانات چندان زيادي هم نداشت، منتقل مي شدند. من به عنوان خبرنگار حوادث موظف بودم كه همه روزه به آن جا سري بزنم و گزارش هاي مربوط به حوادث را تهيه كنم و براي چاپ به روزنامه تحويل دهم. در يكي از همين روزها بود كه پس از مراجعه به بيمارستان و سركشي به بخش ها اطلاع يافتم كه در بخش سوانح جواني بستري است كه صبح روز قبل، او را در حالي كه گوش تاگوش گلويش با شيئي تيز بريده شده بود به بيمارستان انتقال داده اند. وي تحت يك عمل جراحي ده ساعته قرار گرفته و از مرگ حتمي رهايي يافته بود ولي به دلايلي ممنوع الملاقات بود و مامور انتظامي از وي حفاظت مي كردو بدون اجازه پزشك و مسئولان بيمارستان و نيروي انتظامي كسي اجازه ورود به اتاق اورا نداشت.
گفت وگو با پزشك معالج و جوان كردستاني
در پي اطلاع از اين موضوع به سراغ دكتر ابراهيم ابريشمي رئيس وقت بيمارستان رفتم و تقاضاي ملاقات با بيمار را كردم كه ايشان نيز مرا به دكتر احمد اصفهاني زاده معرفي كرد كه در آن زمان هم مسئوليت بخش سوانح را به عهده داشت وهم جراح و پزشك معالج جوان مزبور بود. به اتفاق ايشان كه از پزشكان متعهد و پرتلاش و وظيفه شناس مشهد بود و متاسفانه چند صباحي است كه ديگر در ميان ما نيست و به رحمت ايزدي پيوسته است، به اتاق شماره (٣) كه آن جوان در آنجا تحت محافظت و مراقبت هاي ويژه پزشكي قرار داشت رفتم. با جواني تنومند مواجه شدم كه روي تخت بي حركت و در حالت خواب به سر مي برد؛ در اين هنگام زنده ياد دكتر اصفهاني زاده رو به من كرد و گفت: اگر مي خواهيد با خودش صحبت كنيد بايد صبر كنيد تا بيدار شود. كنار تخت او نشستم و مدتي انتظار كشيدم تا اين كه بالاخره پس از نزديك به دو ساعت كه از حضورمن بر بالينش مي گذشت، از خواب بيدار شد. خودم را معرفي كردم و مي خواستم از وي در رابطه با اتفاقي كه برايش رخ داده است سوال كنم كه متوجه شدم او قادر به تكلم نيست! از او پرسيدم سواد داريد؟ با علامت چشم پاسخ مثبت داد. سوال كردم مي تواني بنويسي؟ اشاره كرد كه آري . از او خواستم كه ابتدا خودش را معرفي كند و بعد برايم روي چند برگه اي كه به او داده بودم بنويسد كه اين حادثه كي، كجا و چرا اتفاق افتاده و چه كسي قصد كشتن او را داشته و چنين بلايي را بر سرش آورده است.مرد جوان برگه و خودكاري را كه به او داده بودم در دست گرفت و به فكر فرو رفت و به سقف اتاق خيره شد. در حالي كه قطرات اشك به سمت گوش هايش سرازير شده بود، آهي كشيد و پاسخ به سوالات نوشته شده مرا اين گونه آغاز كرد. از خداي بزرگ و امام هشتم(ع) مي خواهم كه سزاي آن ها را بدهند؛ من كه به آن ها بد نكرده بودم، من او را بهترين دوست خود مي دانستم! او از برادرم به من نزديك تر بود. من بيش از هر كس در زندگي به او اطمينان داشتم؛ پس چرا؟چرا؟ چرا همسرم با او همراه و همدست شد؟ بچه ام را چه كردند؟ او چه سرنوشتي پيدا خواهد كرد؟ خدايا دختر قشنگم را به خودت سپردم!
... و باز دوباره گريه اش بيشتر شد و قلم از دستش افتاد! دقايقي گذشت كه دوباره قلم را برداشت واين گونه ادامه داد: هنوز هم نمي توانم باور كنم كه بهترين، قديمي و صميمي ترين دوستم، چنين معامله اي را با من كرده باشد و بدتر از آن نمي توانم بپذيرم كه همسرم پس از دو سال و نيم زندگي مشترك و داشتن يك دختر چهارده ماهه با رفيق نزديك من همدست شده باشد و به من خيانت كند و راضي به كشتن من بشود. فكر مي كنم كه همه اين چيزها را در خواب مي بينم! عيد محمد دوباره ساكت شد و پس از لحظاتي ادامه داد: با سلمان از زماني كه بچه بوديم و در يك محله زندگي مي كرديم، دوست بودم ما با هم در يك مدرسه و يك كلاس درس مي خوانديم و اكثر اوقات خود را با يكديگر سپري مي كرديم تا اين كه بزرگ شديم و هر يك به كاري روي آورديم و با اين كه محل كار من در روستا و محل كار او در شهر بود، ولي باز هم بيشتر روزها را در كنار هم بوديم!
من ازدواج كردم و او...!!
وي در بخش ديگري از پاسخ هاي خود اين گونه نوشته بود: حدود سه سال قبل، تصميم گرفتم تشكيل خانواده بدهم و در پي همين تصميم بود كه بر آن شدم تا با دختري كه در همسايگي مان زندگي مي كرد و خانواده ام با خانواده او رفت و آمد داشتند، ازدواج كنم. اين امر با دادن پاسخ مثبت خانواده دختر به خواستگاري من صورت پذيرفت.
====
بقيه در شماره آينده
منبع : روزنامه خراسان - صفحه حوادث
