مطالب جدید


صات‌هاي دوست داشتني ...
تاریخ28فروردين 1391

تو زندگی همه ما پیش اومده؛ اون روزهایی که دلت عمیق میشکنه، به هر دری میرسی بسته ست و ناامیدتر از قبل، در دیگه رو میزنی و ... می افتی تو یه دور باطل که چاره ای جز توکل به خدا و "صبر و سکوت" نداری ...

 برای من که چند ماهه سخت و تلخ رو خدا انتخاب کرد تا آزمایشم کنه و من دیشب، چه با افتخار و سرفرازی، "با صبر و سکوتم" از این آزمایش سنگین بیرون اومدم و بشارت روزهای سبزی در آینده دریافت کردم!

 من اجر این صبور بودنم رو گرفتم؛

دعام کنید ...

دعام کنید تا مسئولیت بزرگی که رو شونه‌های نحیف شده‌ام از ناکامیهای روزگار قرار گرفته، قوی‌تر و قدَرتر از قبل، رو سفید بیرون بیام.

 

پ ن : یا حضرت معصومه (ع) ...



فاصله ...
تاریخ23فروردين 1391

باورت ميشود؟ شد يكسال!

يكسال زمان كمي نيست؛ دست كم براي من كه تنها سر كردم با يه پوشه پر از عكس و قدم زدن و سرك كشيدن در خيابانها و كافهاي كه سال قبل با هم كشفشان كرديم!

همۀ آن 3روز، مثل فيلمي روي دور تند، از ذهنم ميگذرد و جز بغض از دوري و سكوت، پيلۀ تنهايي را بيشتر به دور روزگارم ميتنم.

بايد بگذرند فروردين و ارديبهشت تا كمتر مرور خاطرات ريز و درشت، كامم را تلخ كنند.

تنها كه باشم، سردترم ميشود ...

تنهاترم مكن ...

 

پ ن : به بهانۀ 24 فروردين 90 ؛ يكسال تنهايي ِ اجباري و دوريمان ...



نوروز مبارك !
تاریخ29اسفند 1390


جشن 2 سالگي !
تاریخ12اسفند 1390

عادت كرده بودم به شببيداريهاي هر شبه، به پخش ِ موزيكهاي تكراري در اين شبها، به فكرهاي عبث كه ذهنم را، قلبم را و فردا روزم را سياه ميكردند .

غافل از آمدنت، ظهورت در اين شبها مثل مهتاب، مثل پيچك كه ميپيچد لا به لاي ذهن درگير و بيمارم تا تسخير كند قلب تنها و خستهام را، تا شوي آرام ِ اين ثانيههاي خسته و بي شوق ...

نميشود تـو باشي و به تــو فكر نكرد، قلبم را به تو نسپارم و نگذارم بشوي اميد فرداهايم ...

دو سال را پناه دادهاي ...

ميماني كنار كسي كه تو شدهاي پناهش !؟

 

پ ن : به بهانۀ سيزده اسفند ، سالگشت آشناييمان !



يه ميز؛ دو قهوه
تاریخ07اسفند 1390


ولنتاينم مبارك نيست
تاریخ25بهمن 1390


يه بهونه ست!

بهونه واسه مغازه هاي شهر كه واسه چند هفته رنگ قرمز به خودشون بگيرنُ پر شن از قلبهاي ريز و درشتُ خرسهاي عروسكي!

بهونه واسه اون دو نفري كه ميخوان بخاطر اين روز، بيشتر به هم عشق بورزن.

بهونش هر چي كه هست، خوبه؛ لااقل براي شمايي كه احياناً كسي رو تو روزگارتون دارين!

 

من كه هيچوقت تجربش نكردم، اما اگه در حال مزه مزه كردن اين روز شيرين هستيد، بهتون تبريك ميگم!

جاي منم عاشقي كنيد!

 



بوستان ِ يخي
تاریخ02بهمن 1390


حلقه
تاریخ02بهمن 1390


Like 7 نفر این مطلب را پسندیدند.
برچسب عاشقونگي, آرامش, بهار, دخترونگي, دوربينم
پـــاك‌تــر از آبـــــــ تـــــــــو يے
تاریخ02بهمن 1390


Like 7 نفر این مطلب را پسندیدند.
برچسب آرامش, بهار, دلتنگي, دوربينم
يادگار ...
تاریخ02بهمن 1390


Like 5 نفر این مطلب را پسندیدند.
برچسب عاشقونگي, آرامش, بهار, دخترونگي, موش موشك, دوربينم
آسمانه‌ء يكساله

 

 

... و پس از يكسال كه آسمانه را پذيرفتيد !



خانهء دوست كجاست؟

 

دوست داشتن و دوست داشته شدن، لياقت ميخواد ؛ يه لياقت دو طرفه !

سالهاست كه به دنبال اون فرد لايقم؛ اما ديگه خسته م از پرسه زدن تو كوچه هاي تاريك ِ نامردي در جستجوي كورسوي ِ رفاقتي ... 



هنوز ماه من تويي ...

 

ديـدنت را جـار ميزنـم تـا عالمـي بدانـد، مـاهـ تنهـا بـراي آســمان اسـت !

 

پ ن : عنوان پست، برگرفته از ترانه " به نام من " داريوش اقبالي



بازخواني پرونده جنايي واقعي به قلم سما / قسمت 3


در دو قسمت قبل خوانديد يك جوان كردستاني به نام عيدمحمد كه گلوي او گوش تا گوش توسط يكي از بهترين و صميمي ترين دوستانش بريده شده بود، پس از انتقال به بيمارستان دويست تختخوابي (سوانح) و انجام يك عمل جراحي سخت و طولاني به طرز معجزه آسايي از مرگ حتمي نجات يافت. او پس از بهبودي نسبي به سوالات خبرنگار پاسخ داد و ماجراي خود را بازگفت.



...
اينك دنباله ماجرا از زبان خبرنگار

دو روز بعد كه به ديدن عيدمحمد رفتم با او كه تا حدود قابل ملاحظه اي از نظر جسمي شرايط بهتري داشت و جراح و پزشك معالج وي شادروان دكتر احمد اصفهاني زاده نيز از نتيجه عمل جراحي و معالجات او راضي به نظر مي رسيد و حال عمومي نام برده را رضايت بخش توصيف مي كرد به گفت وگو نشستيم و از او كه هنوز هم نمي توانست بپذيرد چنين بلايي را چه كساني بر سرش آورده اند اين گونه پرسيدم:

...
عيدمحمد، خودت فكر مي كني كه چرا دوستت با آن همه سابقه صميميت حاضر شده يك چنين نقشه شومي را براي از بين بردن تو آن هم با آن قساوت و بي رحمي طراحي و اجرا كند؟

وي در پاسخ به اين سوال اين گونه نوشت: همان طور كه قبلا هم تعريف كردم ما دو نفر با هم بزرگ شده و با يكديگر به مدرسه رفته بوديم و تقريبا بيشتر اوقات خود را با هم سپري مي كرديم! دوستي و رفاقت ما به اندازه اي بود كه خيلي ها به ما حسادت مي كردند! سال ها سپري مي شد تا به سنين نوجواني و جواني رسيديم و هر دو بزرگ شديم و به اتفاق به خدمت سربازي رفتيم و با هم نيز ترخيص شديم. من به كشاورزي روي آوردم و او شغل آزاد را انتخاب كرد تا اين كه مدت ها بعد بحث ازدواج پيش آمد. در همان هنگام بود كه روزي به شوخي به او كه دو سه ماهي از من بزرگ تر بود گفتم: چرا زن نمي گيري و راه را براي ازدواج من هموار نمي كني؟! جواب داد راستش را بخواهي فكرش را تا حدودي كرده ام ولي تا تو همسر اختيار نكني من ازدواج نخواهم كرد! پرسيدم كسي را هم در نظر گرفته اي؟ خنديد و فقط گفت: «بماند رفيق»!! و بحث بر سر اين موضوع خاتمه يافت!!
شايد مقصر واقعي خودم بودم!!
چند روز بعد خانواده ام طبق خواسته من به خواستگاري دختري كه در همان محدوده محل خودمان زندگي مي كرد رفتند و با جلب موافقت خانواده دختر، مقدمات نامزدي و مراسم عقد ما فراهم شد و هشت ماه بعد هم زندگي مشتركمان آغاز شد.

وي سپس با ذكر اين جمله كه شايد مقصر واقعي در اين ماجرا خودم بودم يادآور شد: دوستي و صميميت ما به حدي بود كه بعد از ازدواج نيز همين دوست تنها مرد نامحرمي بود كه هنوز مثل گذشته با او در ارتباط بودم و رفت و آمد داشتم! او تقريبا هر شب سري به من مي زد و حدودا دو سه ساعتي از وقتش در خانه ما و در كنار من و همسرم سپري مي شد.

عيدمحمد چند لحظه اي دست از نوشتن برداشت و به نقطه اي خيره شده و به فكر فرو رفت، سپس آهي كشيد و اين گونه ادامه داد: در پي اين جريانات و ادامه روابط گذشته به خصوص رفت و آمدهاي وقت و بي وقت او به خانه من خيلي ها سعي مي كردند تا به طرق مختلف به من گوشزد كنند و بفهمانند كه بايد در نوع رفت و آمدهاي خودم با او تجديدنظر كنم! حتي بعضي از افراد فاميل كه عمري را پشت سر گذاشته بودند و تجربيات زيادي در زندگي داشتند به سراغم آمدند و ضمن نصايح دوستانه و دلسوزانه خود اظهار مي داشتند: عيد محمد! تو ديگر يك جوان مجرد نيستي! حالا تو صاحب خانواده اي و دير يا زود پدر خواهي شد! تو در خانه ات زن جوان داري و اين درست نيست كه يك مرد جوان ومجرد به خانه ات رفت و آمد داشته باشد و يا تو به هركجا كه مي روي او نيز با تو همراه شود! حال آن مرد جوان و مجرد هركس كه مي خواهد باشد! از اين ها گذشته رفت و آمد يك جوان نامحرم كه نسبت فاميلي نزديك هم با تو و همسرت ندارد، ممكن است عواقب خوش آيندي دربرنداشته باشد. و متاسفانه من به جاي اين كه به اين حرف ها گوش بدهم و به آن فكر كنم گاهي نيز با اين قبيل افراد بي طرف و نصيحت هاي دوستانه شان برخوردهاي تندي هم مي كردم و گوشم بدهكار حرف هاي آن ها نبود!!
حالا مي فهمم كه حق با آن ها بود!!
اما با وجود همه اين حرف ها دوستي و رفاقت و روابط نزديك و صميمانه ما همچنان پابرجا بود و او كه هيچ گونه نسبت فاميلي با ما نداشت و مردي غريبه و نامحرم به شمار مي رفت به خانه ما رفت و آمد داشت و در بيشتر مواقع نيز به هركجا كه مي رفتيم با ما همراه بود و ديگران هم گهگاه او را در كنار من و همسرم مي ديدند و همين موضوع هم باعث شده بود كه هشدارهاي لازم را از روي دلسوزي و محبت به من بدهند كه متاسفانه من به اين چيزها اهميت نمي دادم و به دوستم از هر جهت اعتماد و اطمينان داشتم و هيچ گاه در ذهن خود تصور آن را هم نمي كردم كه او به ناموس من كه او را در حضور ديگران زن داداش خطاب مي كرد كم ترين نظري داشته باشد چه رسد به اين كه ... و حالا مي فهمم كه حق با آن ها بوده كه مي خواستند مرا از خواب خرگوشي بيدار كنند و من ساده دل نمي فهميدم؟!



صاحب فرزند شدم ...

وي افزود: چند ماه بعد از شروع زندگي مشترك زناشويي يك روز كه از مزرعه بازمي گشتم خواهر كوچكم كه در خانه را به رويم باز كرد، جلوي موتورسيكلت ام را كه مي خواستم به داخل حياط ببرم گرفت و گفت: داداشي، داداشي! يك خبر خيلي خوب دارم كه تا هديه اي به من ندهي و شيريني هم نخري اجازه داخل شدن به خانه را نداري! و بعد هم گفت: حالا برگرد و برو شيريني بخر و... از او پرسيدم خوب باشد. ولي بگو كه اين خبر خوش چي هست؟ گفت: اول شيريني من و بعد هم يك جعبه شيريني عالي براي بقيه و بعد خبردار شدن از خبر خوش!! سپس او موتورسيكلت را به عقب هل داد و گفت: برو، برو، شيريني بخر و برگرد تا از اين خبر مهم باخبر شوي! بالاخره چاره اي نبود بايد به خواسته خواهر كوچكم عمل مي كردم! به ناچار برگشتم و يك جعبه شيريني براي اهل خانه و يك عروسك هم براي خواهرم زينب خريدم و به خانه رفتم و در آن جا بود كه زينب بعد از گرفتن جعبه شيريني در پاسخ به اين سوال من كه از او پرسيدم: حالا مي گي چي شده؟ خنده اي كرد و گفت: هيچي داداشي من به زودي عمه مي شوم، با شنيدن اين خبر در آن روز كه يكي از بهترين روزهاي زندگي ام بود موتور را رها كردم و به داخل خانه رفتم و پرسيدم: زينب چه مي گويد؟ همگي گفتند: هرچه گفته درست گفته، و تو ان شاء الله پدر مي شوي و حالا بايد يك سور هم بدهي! آن روز مادر و دو خواهر همسرم نيز براي اطمينان از اين موضوع به نزد ما آمده بودند! خانه رنگ و بوي ديگري داشت، مادر خودم نيز اشك شوق مي ريخت. بالاخره چند ماه بعد من صاحب اولاد شدم كه يك پسر بود و اكنون هشت سال دارد.

چند سال بعد نيز دومين فرزند ما به دنيا آمد و من و همسرم صاحب يك دختر خوشگل هم شده بوديم و زندگي مان رنگ و بوي تازه اي به خود گرفته بود.



اي كاش به او اعتماد نمي كردم!؟

عيدمحمد ادامه داد: حدود چهار سال پيش با حسين كه از دوستان صميمي دوست قديمي ام بود آشنا و متاسفانه شيفته اخلاق و رفتارهاي ظاهري او شدم تا آن جا كه او نيز در بيشتر مواقع با من بود و به خانه مان رفت و آمد مي كرد. حتي براي بچه هاي من هديه مي خريد و ما را به گردش و تفريح مي برد، او به من داداش، به همسرم زن داداش و به مادرم (مادر) و به خواهرانم (آبجي) مي گفت. به او كه در خلال همين مدت توانسته بود در بين افراد خانواده نيز جايگاهي پيدا كند، تحت تاثير تعريف هاي همان دوست ديرينه و رفتارهاي خود او كه خودش را عضوي از خانواده ما مي دانست از هر حيث به او اعتماد پيدا كرده بودم! تا آن جا كه او اجازه داشت يا حداقل به خودش اين اجازه را مي داد كه هرگاه مي خواست به خانه مان بيايد، حتي در مواقعي كه من در خانه حضور نداشتم حسين نيز همچون سلمان كه به غلط به آنان اطمينان پيدا كرده بودم، به خانه ما رفت و آمد داشته باشد. به هرحال حسين چند روز قبل به سراغم آمد و گفت كه به همراه سلمان قصد رفتن به مشهد را دارند و از من نيز خواست تا همسر و بچه ها را آماده كنم و با او به اين سفر بروم و من كه سال ها بود در آرزوي زيارت امام هشتم(ع) بودم، ولي تا آن زمان موقعيت اش پيش نيامده بود، دعوت و پيشنهاد او را قبول كردم و با هم راهي مشهد شديم. در مشهد به يكي از مسافرخانه هاي بازارچه حاج آقاجان رفتيم و در آن جا براي اقامتمان اتاق گرفتيم. يك اتاق براي من و خانواده و يك اتاق ديگر هم براي سلمان و حسين، ما به اتفاق به خريد از بازار و گردش مي رفتيم. سه شبانه روز به همين منوال و به خوشي و خوبي سپري شد تا اين كه در آن شب (شب واقعه) ساعت حدود سه بعد از نيمه شب بود كه از بازار برگشتيم و قرارمان هم اين بود كه در مسافرخانه استراحت كنيم اما حسين پيشنهاد كرد براي هواخوري و گردش به بلوار وكيل آباد برويم تا حداكثر استفاده را از اين سفر كرده باشيم! بعد از اين كه از ميدان پارك گذشتيم و مسافتي را طي كرديم و پارك ملت را پشت سر گذاشتيم، در نقطه اي كه نمي دانستم كجاست (سمت راست بلوار وكيل آباد) فرشي را پهن كردند تا قدري استراحت كنيم و من در گوشه اي دراز كشيدم و چون خيلي خسته بودم زود خوابم برد.

نمي دانم چه مدت زماني گذشته بود كه سوزشي زير گلويم احساس كردم و از خواب پريدم و به محض اين كه چشم هايم را باز كردم حسين را ديدم كه كاردش را به گلويم گذاشته و خودش را نيز روي من انداخته است به شكلي كه قادر به دفاع از خود نبودم و لحظاتي بعد هم بيهوش شدم و ديگر هيچ نفهميدم تا اين كه صبح روز بعد با شنيدن صداي قارقار تعداد زيادي كلاغ كه بالاي سرم جمع شده بودند به هوش آمدم و خواستم از جاي خود بلند شوم كه ناگهان سرم به عقب برگشت و خون از محل بريدگي فوران زد. با هر زحمتي كه بود پاچه شلوارم را پاره كردم و با بستن آن به دور گلو جلوي خونريزي را تا حدودي گرفتم و خودم را به كنار جاده رساندم و دقايقي بعد به وسيله يك تاكسي و با كمك راننده آن به بيمارستان آمدم...

 



ادامه دارد .......

=========================

منبع : روزنامه خراسان - صفحه حوادث - به تاريخ دوشنبه 25 شهريور 87

 



... و فاطمه‌اي بعد از يكسال !‌
تاریخ30آبان 1390


Like 5 نفر این مطلب را پسندیدند.
برچسب فاطمه, عاشقونگی, دخترونگي, آرامش
بازخواني پرونده جنايي واقعي به قلم سما / قسمت 2
تاریخ06مرداد 1390

در قسمت قبل به آنجا رسيديم كه در پي يك جنايت تكان دهنده و بي سابقه جواني كه سرش گوش تاگوش توسط دوست ديرينه و صميمي اش بريده شده بود، در پي انتقال به بيمارستان دويست تخت خوابي (سوانح) و انجام يك عمل جراحي ده ساعته از مرگ حتمي نجات يافت؛ وي در گفت وگو با خبرنگار ما به تشريح جزئيات و چگونگي اين واقعه غير قابل باور پرداخت.


گفت وگو با پزشك معالج و جراح
زنده ياد دكتر احمد اصفهاني زاده جراح و پزشك معالج «عيدمحمد» كه با احساس مسئوليت و اقدام به موقع خود و انجام يك عمل جراحي مهم كه حدود ده ساعت به طول انجاميد، توانسته بود جوان كردستاني را از مرگ حتمي نجات دهد، دو روز بعد از واقعه و اطمينان از موفقيت آميز بودن عمل جراحي جوان مزبور در رابطه با اين واقعه به خبرنگار ما اظهار داشت: شب قبل از اين ماجرا در نتيجه وقوع يك حادثه اسفبار ناشي از رانندگي كه در جاده نيشابور رخ داده بود، بيش از سي تن مصدوم و مجروح به بيمارستان سوانح منتقل شده بودند كه سيزده تن از حادثه ديدگان نياز مبرم به انجام عمل جراحي داشتند؛ به همين علت مجبور بوديم بر حسب وظيفه اي كه داريم براي درمان آن ها اقدام كنيم لذا به اتفاق دكتر صادق صدري زاده(سال گذشته مرحوم شد) و دكتر احمد صدري كه پس از اطلاع از موضوع در بيمارستان حاضر شده بودند، به اتاق عمل رفتيم و...دكتر اصفهاني زاده افزود: ساعت حدود ٧ بامداد روز بعد بود كه انجام عمل جراحي روي حادثه ديدگان خاتمه يافت و بنده به قصد رفتن به منزل و ساعتي استراحت بيمارستان راترك كردم. هنوز دقايقي از رسيدن به خانه نگذشته بود كه تلفن زنگ زد گوشي راكه برداشتم يكي از همكاران درمانگاه اورژانس بيمارستان بود كه بدون مقدمه و حتي سلام و احوالپرسي دائم مي گفت: آقاي دكتر خودتان را برسانيد! پرسيدم موضوع چيست؟ فكر مي كردم براي مصدوماني كه جراحي شده بودند اتفاقي افتاده است كه همكار تماس گيرنده گفت: آن ها مشكلي ندارند. ولي يك بيمار اورژانسي داريم كه شرايطي خاص دارد ولي هنوز زنده است وتا حدودي علايم حياتي در او مشاهده مي شود. اگر زود برسيد ممكن است كه بتوان برايش كاري كرد! و بعد هم كه قدري آرام تر شد، اظهار داشت: فردي را به بيمارستان آورده اند كه گلويش بريده شده و خون زيادي از دست داده و.... با پرسيدن گروه خوني مصدوم گوشي را گذاشتم و بلافاصله از همان راهي كه آمده بودم به بيمارستان بازگشتم. در مسير راه و از خيابان رازي كه مي گذشتم به بانك خون رفتم و براي احتياط چند واحد خون هم تهيه كردم و خود را به بيمارستان رساندم، ساعت ٣٥:٧ صبح بود كه به بيمارستان رسيدم. پيشتر از همكاران خواسته بودم كه اتاق عمل را آماده كنند كه خوشبختانه مجروح به اتاق عمل منتقل شده بود و پزشكان كشيك و پزشك ياران كمك هاي اوليه و اقدامات مقدماتي لازم را انجام داده بودند. وارد اتاق عمل شدم و بر بالين بيمار رفتم و در نهايت شگفتي و ناباوري با صحنه اي روبه رو شدم كه تا آن زمان برايم بي سابقه بود. در معاينه اوليه متوجه بريدگي عميق گوش تا گوش مرد جواني شدم كه گلوي او به وسيله يك شيء برنده شبيه به چاقو يا كارد قصابي بريده شده بود و ضارب با سنگدلي و قساوت و بي رحمي تمام، به قصد قتل اقدام به اين عمل وحشيانه و غير انساني كرده بود.
دكتر اصفهاني زاده سپس اظهار داشت: به هر حال با توجه به اين كه بيمار مورد نظر از شرايط خاصي برخوردار بود و حال او نيز هر لحظه وخيم تر مي شد و هر آن بيم آن مي رفت كه دچار ايست قلبي شود، چاره اي نبود جز آن كه با توكل به خداي متعال و با وجود وخامت حال او به وظيفه خود عمل كنيم و هر كاري كه از دستمان ساخته بود براي نجات نامبرده كه اميد چنداني هم به نجاتش نمي رفت، انجام دهيم. با اين كه تا به آن روز در طول خدمت پزشكي خود، چه در بيمارستان سوانح و چه در مراكز درماني ديگر كه با حادثه ديدگان فراواني سر و كار داشتم، با چنين موردي مواجه نشده بودم و راستش را بخواهيد انجام چنين عملي را با توجه به تجارب گذشته خيلي هم همراه با موفقيت نمي دانستم، اما به خداي متعال توكلي دوباره كردم و انجام عمل جراحي و تلاش براي نجات جوان هم وطن با همكاري پرسنل اتاق عمل آغاز شد. پزشك معالج عيد محمدافزود: انجام اين عمل جراحي بي سابقه حدود ١٠ ساعت به طول انجاميد و با اميد به خداي متعال و توسل به ثامن الحجج(ع)هر كاري كه از دستمان برآمد براي بازگرداندن مرد جوان كه خوشبختانه از شرايط جسماني خيلي خوبي هم برخوردار بود، انجام داديم. در طول انجام اين عمل جراحي نزديك به ده واحد خون به مجروح تزريق شد و بالاخره مقارن ساعت شش بعدازظهر انجام عمل جراحي عيد محمد كه از ساعت ٨ بامداد آغاز شده بود، خاتمه يافت و بيمار به بخش سوانح انتقال يافت و در اتاقي كه برايش در نظر گرفته بوديم، بستري شد.
بعد از آن بايد صبر مي كرديم تا بيمار به هوش بيايد، يكي دو ساعت بعد وي به هوش آمد و چشم هايش را باز كرد، با معاينه مجدد او و اطمينان از اين كه عيد محمد از مرگ حتمي نجات يافته است تمامي خستگي بيست و چهار ساعت گذشته من و همكاران از تنمان بيرون رفت.
روان شاد دكتر اصفهاني زاده در خاتمه اين گفت وگو با سپاس از درگاه ايزد منان و ابراز خرسندي از موفقيت آميز بودن اين عمل جراحي و زنده ماندن جوان كردستاني كه به معجزه بيشتر شبيه بود، به رضايت بخش بودن حال عمومي بيمار و از خطر جستن او اشاره كرد و يادآور شد: نكته قابل ذكر در جريان عمل جراحي مورد نظر اين است كه گلوي جوان به هنگام ارتكاب جنايت توسط ضارب به كلي بريده شده و در نتيجه مسير طبيعي تنفس او مختل شده بود؛ به ناچار از ناحيه زير گلو (بالاي قفسه صدري) حفره اي باز شد كه به وسيله اين حفره بيمار مي تواند نفس بكشد و از اين جهت مشكل خاصي نداشته باشد. ولي متاسفانه به دليل بريده شدن و آسيب ديدگي شديد تارهاي صوتي عيد محمد از نظر تكلم با مشكل مواجه شده است كه اميدواريم در آينده و با پيشرفت علم پزشكي كه روز به روز شاهد آن هستيم اين مشكل هم برطرف شود.
وقتي به عنوان آخرين سوال از زنده ياد دكتر حاج احمد اصفهاني زاده پرسيدم: آقاي دكتر آيا در كل از نتيجه كار راضي هستيد، ايشان در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت: درست كه بنده در كل خيلي از نتيجه كار راضي هستم ولي بايد عرض كنم كه اگر لطف و خواست پروردگار متعال و عنايت حضرت امام رضا(ع) نبود همه چيز همچون يك معجزه دست به دست هم نمي داد كه او از مرگ حتمي نجات پيدا كند؛ ما تنها يك وسيله بوديم و بس!


ادامه دارد ........

===============

منبع : روزنامه خراسان - صفحه حوادث

 

 

 



بازخواني پرونده جنايي واقعي به قلم سما / قسمت 1
تاریخ06مرداد 1390

داستان به قلم خبرنگار :


مردي با گلوي بريده

در اين هفته مي خواهم به شرح يكي از خاطرات فراموش نشدني و تا حدي غير قابل باوري بپردازم كه در اوايل فعاليت خود به عنوان « خبرنگار حوادث» در روزنامه خراسان با آن واقعه اسفبار، مواجه شدم.
اين ماجرا يكي از كم سابقه ترين و شايد هم بي سابقه ترين سوژه هاي خبري حوادث و سوانح در طول اين سال ها بوده است كه طي آن يك فرد خاطي با اقدامي بس ناجوانمردانه كمر به قتل نزديك ترين و صميمي ترين رفيق ديرينه خود مي بندد و براي رسيدن به اهداف شيطاني خويش و تصاحب همسر خيانت پيشه همين دوست قديمي، با قساوت و سنگدلي تمام، به خيال خام خود او را در حالت خواب به قتل مي رساند و از صحنه جنايت متواري مي شود، غافل از اين كه سرنوشت ديگري براي اين جوان بي گناه ورق خورده است و...

بخشي از گزارش اوليه چاپ شده

خراسان، خبرنگار حوادث- مرد جواني كه سه روز قبل به اتفاق همسر و فرزند خردسال و يكي از دوستان قديمي و صميمي خود به مشهد مقدس سفر كرده و قرار بود با اجراي يك نقشه شوم و خائنانه از قبل طراحي شده در اين شهر به قتل برسد، به طرز بي سابقه و معجزه آسايي از مرگ حتمي نجات پيدا كرد.به گزارش خراسان جاني سنگدل و بي رحم كه به همين منظور وي را به مشهد آورده بود، دو شب قبل او و همسر و فرزندش را به بهانه هواخوري و صرف شام از شهر خارج كرد و هنگامي كه وي از فرط خستگي روزانه پس از صرف شام به خواب رفته بود، با استفاده از يك كارد تيز قصابي و به قصد كشتن مرد جوان گلوي اورا گوش تا گوش بريده و سپس به تصور اين كه كار تمام شده و دوستش را به قتل رسانيده است، جسد غرق به خون او را در بيابان رها كرد و از صحنه متواري شد.
اين سطور بخشي از گزارشي بود كه در همان زمان در ستون حوادث روزنامه چاپ شده بود.


چگونگي ماجراو نجات معجزه آساي جوان كردستاني از زبان خودش

اوايل شروع به كار رسمي ام در روزنامه بود؛ در آن زمان يكي ازمراكز مهم خبري حوادث بيمارستان سوانح معروف به بيمارستان « دويست تختخوابي مشهد» بود كه مصدومان تصادفات ناشي از رانندگي، مجروحان سوختگي، مسمومان و حادثه ديدگان ديگر به اين مركز درماني مهم، كه البته با اين همه مسئوليت، امكانات چندان زيادي هم نداشت، منتقل مي شدند. من به عنوان خبرنگار حوادث موظف بودم كه همه روزه به آن جا سري بزنم و گزارش هاي مربوط به حوادث را تهيه كنم و براي چاپ به روزنامه تحويل دهم. در يكي از همين روزها بود كه پس از مراجعه به بيمارستان و سركشي به بخش ها اطلاع يافتم كه در بخش سوانح جواني بستري است كه صبح روز قبل، او را در حالي كه گوش تاگوش گلويش با شيئي تيز بريده شده بود به بيمارستان انتقال داده اند. وي تحت يك عمل جراحي ده ساعته قرار گرفته و از مرگ حتمي رهايي يافته بود ولي به دلايلي ممنوع الملاقات بود و مامور انتظامي از وي حفاظت مي كردو بدون اجازه پزشك و مسئولان بيمارستان و نيروي انتظامي كسي اجازه ورود به اتاق اورا نداشت.

گفت وگو با پزشك معالج و جوان كردستاني

در پي اطلاع از اين موضوع به سراغ دكتر ابراهيم ابريشمي رئيس وقت بيمارستان رفتم و تقاضاي ملاقات با بيمار را كردم كه ايشان نيز مرا به دكتر احمد اصفهاني زاده معرفي كرد كه در آن زمان هم مسئوليت بخش سوانح را به عهده داشت وهم جراح و پزشك معالج جوان مزبور بود. به اتفاق ايشان كه از پزشكان متعهد و پرتلاش و وظيفه شناس مشهد بود و متاسفانه چند صباحي است كه ديگر در ميان ما نيست و به رحمت ايزدي پيوسته است، به اتاق شماره (٣) كه آن جوان در آنجا تحت محافظت و مراقبت هاي ويژه پزشكي قرار داشت رفتم. با جواني تنومند مواجه شدم كه روي تخت بي حركت و در حالت خواب به سر مي برد؛ در اين هنگام زنده ياد دكتر اصفهاني زاده رو به من كرد و گفت: اگر مي خواهيد با خودش صحبت كنيد بايد صبر كنيد تا بيدار شود. كنار تخت او نشستم و مدتي انتظار كشيدم تا اين كه بالاخره پس از نزديك به دو ساعت كه از حضورمن بر بالينش مي گذشت، از خواب بيدار شد. خودم را معرفي كردم و مي خواستم از وي در رابطه با اتفاقي كه برايش رخ داده است سوال كنم كه متوجه شدم او قادر به تكلم نيست! از او پرسيدم سواد داريد؟ با علامت چشم پاسخ مثبت داد. سوال كردم مي تواني بنويسي؟ اشاره كرد كه آري . از او خواستم كه ابتدا خودش را معرفي كند و بعد برايم روي چند برگه اي كه به او داده بودم بنويسد كه اين حادثه كي، كجا و چرا اتفاق افتاده و چه كسي قصد كشتن او را داشته و چنين بلايي را بر سرش آورده است.مرد جوان برگه و خودكاري را كه به او داده بودم در دست گرفت و به فكر فرو رفت و به سقف اتاق خيره شد. در حالي كه قطرات اشك به سمت گوش هايش سرازير شده بود، آهي كشيد و پاسخ به سوالات نوشته شده مرا اين گونه آغاز كرد. از خداي بزرگ و امام هشتم(ع) مي خواهم كه سزاي آن ها را بدهند؛ من كه به آن ها بد نكرده بودم، من او را بهترين دوست خود مي دانستم! او از برادرم به من نزديك تر بود. من بيش از هر كس در زندگي به او اطمينان داشتم؛ پس چرا؟چرا؟ چرا همسرم با او همراه و همدست شد؟ بچه ام را چه كردند؟ او چه سرنوشتي پيدا خواهد كرد؟ خدايا دختر قشنگم را به خودت سپردم!
... و باز دوباره گريه اش بيشتر شد و قلم از دستش افتاد! دقايقي گذشت كه دوباره قلم را برداشت واين گونه ادامه داد: هنوز هم نمي توانم باور كنم كه بهترين، قديمي و صميمي ترين دوستم، چنين معامله اي را با من كرده باشد و بدتر از آن نمي توانم بپذيرم كه همسرم پس از دو سال و نيم زندگي مشترك و داشتن يك دختر چهارده ماهه با رفيق نزديك من همدست شده باشد و به من خيانت كند و راضي به كشتن من بشود. فكر مي كنم كه همه اين چيزها را در خواب مي بينم! عيد محمد دوباره ساكت شد و پس از لحظاتي ادامه داد: با سلمان از زماني كه بچه بوديم و در يك محله زندگي مي كرديم، دوست بودم ما با هم در يك مدرسه و يك كلاس درس مي خوانديم و اكثر اوقات خود را با يكديگر سپري مي كرديم تا اين كه بزرگ شديم و هر يك به كاري روي آورديم و با اين كه محل كار من در روستا و محل كار او در شهر بود، ولي باز هم بيشتر روزها را در كنار هم بوديم!

من ازدواج كردم و او...!!

وي در بخش ديگري از پاسخ هاي خود اين گونه نوشته بود: حدود سه سال قبل، تصميم گرفتم تشكيل خانواده بدهم و در پي همين تصميم بود كه بر آن شدم تا با دختري كه در همسايگي مان زندگي مي كرد و خانواده ام با خانواده او رفت و آمد داشتند، ازدواج كنم. اين امر با دادن پاسخ مثبت خانواده دختر به خواستگاري من صورت پذيرفت.

====

بقيه در شماره آينده

 

منبع : روزنامه خراسان - صفحه حوادث



دنياي 25 سالگي ...

 

زمان زود گذشت از 28 تير 89 ... خيلي زود

زود گذشت تا من زودتر برسم به 28 تير 90 ؛ بي خبر از اينكه قرار بود بشه بهترين و خاطره‌انگيزترين و هيجان‌آورترين جشن تولد عمرم !


اولين شب رو با قشنگترين اتفاقات شروع كردم . به اميد تداوم اين زيباييها تا 28 تير 91 ؛ اگر عمري باقي بود ...



پ ن : تشكر و قدرداني بي اندازه از بهنام و ساراي عزيزم كه باعث خلق اين شب رويايي شدند !



دورترین آرزوها ...


تو

دريا

غروب

قهوه

ساحلِ تنها

...

و شانه‌هايت براي گريستن بر بغض‌هايي كه سالياني‌ست فرو خورده شدند



خدا پشت و پناهت ...
تاریخ03ارديبهشت 1390


 


صـبـــورانـه مـی نشــینـم تـا بیــایــی

از ســرمــا نـمـی ترســم

از تـاریکـی ِ ایـن بیـابـان هـم

مــی دانـم

در گــرمـای ِ نــورت

جــوانـه خـواهــم زد

 


از : فریبا عرب نیا